من زنی را زندگی می کنم
که بر شانه اش بار دنیا سنگینی می کند
یک تنه تمام راه را رفته
و یک سره در راه اواز سر داده
با سایه ها جنگیده
و سر بر شانه ی باد بارها رقصیده
سال ها با چشمان باز خوابیده
... و بی هراس از نگاهان دریده
تابوده ساده پوشیده
زنی که به تلنگرهای روزگار بارها خندیده
منی که این روزها عجیب ترسیده
که بر شانه اش بار دنیا سنگینی می کند
یک تنه تمام راه را رفته
و یک سره در راه اواز سر داده
با سایه ها جنگیده
و سر بر شانه ی باد بارها رقصیده
سال ها با چشمان باز خوابیده
... و بی هراس از نگاهان دریده
تابوده ساده پوشیده
زنی که به تلنگرهای روزگار بارها خندیده
منی که این روزها عجیب ترسیده
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر