۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

رقص باد

من زنی را زندگی می کنم
که بر شانه اش بار دنیا سنگینی می کند

یک تنه تمام راه را رفته
و یک سره در راه اواز سر داده

با سایه ها جنگیده
و سر بر شانه ی باد بارها رقصیده

سال ها با چشمان باز خوابیده
... و بی هراس از نگاهان دریده
تابوده ساده پوشیده

زنی که به تلنگرهای روزگار بارها خندیده

منی که این روزها عجیب ترسیده

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر