یک روزهایی هست که مدام بین زنانگی و انتقام.... منطق و احساس.... وجدان و شکست .... غرور و نیاز دست و پا می زنم . یک روزهایی مثل امروز و باز به این جمله می رسم که من زنم ، احساس و منطق را با هم دارم دست وجدانم را حتی در بن بست شکست رها نکرده ام هرچند که نه شکست را می شناسم نه به بن بست ایمان دارم ، غرورم را دوست دارم عاشقانه اما نیاز دارم به تمام انچه که زنانگی ام را بنوازد، متنفر که می شوم اشکم زلا...ل تر است ! شجاعم اگر دستانم نلرزند و خوب فریاد می زنم اگر بغضم اجازه دهد .... سگ مصبند این "اگر" های زنانه ام که ماهی مدام مرتبه پریود می شوند دردناک ...یک روزهایی هست مثل امروز که با خودم می جنگم اما حریفش نمی شوم.... هر دو از نفس می افتیم و خودم از آن گوشه ی اطاق دهانش را کج می کند که : هاای دیوانه ! خسته شدیم فردا در موردش فکر می کنیم .
می گویم : قبول اما اگر .....
می گوید: خفه! من درد دارم تو نداری؟ یک فنچ زنی و چه جانی داری...........
می گویم : این جمله آشناست
می گوید: به خدا فردا روز خداست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر