با یه دست چادرشو نگه داشته بود و با دست دیگه اش بچه اش رو می کشید. طفلی بچه معلوم نبود بهونه ی چی رو می گرفت و زن انگار که کر بود... نمی شنید.
رفتم جلو ... سلام و احوالپرسی کردم مثل ادمی که گیر افتاده باشه دیگه نتونست راهشو کج کنه و بره گفت : اوا خانم جون سلام از منه ببخشید تروخدا ندیدمتون، مگه این بی پدر واسم حواس می ذاره؟ دست بچه رو فشاری داد و گفت ساکت می شی یا نه؟ گفتم : نکن عزیزم... دردش م...ی گیره بیشتر گریه می کنه
همونطور که چادرش رو درست می کرد گفت : ای خانم جون دنیا دنیای درده... باید انقدر دردش بگیره تا دیگه گریه اش نگیره
گفتم این طفلی چه گناهی داره؟
گفت: من چه گناهی داشتم؟
رفت و من هنوز به جای دندوناش رو لبه ی چادرش فکر می کردم . ترشحات زنونه ای که سفیدک شده بودن رو سیاهی بختش
و پسر بچه ای که تا خم کوچه برگشته بود و چشم از من برنمی داشت
رفتم جلو ... سلام و احوالپرسی کردم مثل ادمی که گیر افتاده باشه دیگه نتونست راهشو کج کنه و بره گفت : اوا خانم جون سلام از منه ببخشید تروخدا ندیدمتون، مگه این بی پدر واسم حواس می ذاره؟ دست بچه رو فشاری داد و گفت ساکت می شی یا نه؟ گفتم : نکن عزیزم... دردش م...ی گیره بیشتر گریه می کنه
همونطور که چادرش رو درست می کرد گفت : ای خانم جون دنیا دنیای درده... باید انقدر دردش بگیره تا دیگه گریه اش نگیره
گفتم این طفلی چه گناهی داره؟
گفت: من چه گناهی داشتم؟
رفت و من هنوز به جای دندوناش رو لبه ی چادرش فکر می کردم . ترشحات زنونه ای که سفیدک شده بودن رو سیاهی بختش
و پسر بچه ای که تا خم کوچه برگشته بود و چشم از من برنمی داشت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر