۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

خواب منِ بی تو



سرم روی بازوی تو رها می شود هرشب
دستم حلقه آویز گردنت
دلم که هیچ
بیچاره تکلیفش روشن است

می خواهم روی پهلوی چپم برگردم
موهایم به صورتت نخورد ... بیدار شوی؟
"
دیوانه
دیوانه
کنار تو نیست
رفته است
او کجا و گیسوی تو کجا؟
"


می بینی؟
خورشید به جای سلام به من می خندد
درست شبیه زنی که دلش به حالم می سوخت
اما خنده اش می گرفت
وقتی در مترو خوابم می برد
از بس که خسته بودم
بیدار که می شدم
گردنم تازه خواب می رفت
حق داشت بخندد
به قصه ی زنی که ناز داشت
اما ناز کردن نمی دانست

حالا فرق می کند
تو هستی...
نیستی؟

خودت به همه بگو

خسته نیستم
 دیوانه نیستم
و اگر هزار شهر از من دور باشی
روی بازوی چپم که می خوابم
گیسوی من تو را از خواب بیدار می کند

اما تو هرگز کنار من بدخواب نخواهی بود
من هیچگاه روی بازوی تو گردنم خواب نخواهد رفت