از کجا می بایست که بدانم روزی
در میان شب ترین ِ روزها
گل شب بویی هست
که ته جنگلی سوخته از تنهایی
دل به بی تاب ترین شب تاب دل من می بندد
و دلش می گیرد از ندانستن معنای گس لبخندم
یا کنار نامدارترین مردم این مُردستان
بوسه ی عاطفه را
می نشاند روی پیشانی غم نامه ی من
تا دلم گرم شود در هوای سرد یک قبرستان
... به تماشای نگاه گرمش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر