خودم را به خدا سپردم
رویاهایم را به ناخدا
و اینگونه بود که غرق شدند آرزوهای زمینی ام
در چشمانی که
تا تو بیشتر را نمیبینند
ای مرز ناشناخته ی آسمان و دریا
هزاری نفس بگیرند چشم هایم
تاب نمی آورند دوری ات را
... یا در دریای چشمانت غرق می شوند
یا تا آسمان سینه ات پر می کشند
ساده از نفس می افتند
آرزوهای زنی
که شنا نمی دانست
و سالها بر فراز اقیانوس زندگی می کرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر