۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

...605...

نمی گویم نمی رفت
 به هر حال امده بود که برود

گناه از لبخندهای من است
گناه از صبوری های من است
گناه از این گردن برافراشته است
نمایش بی نیازی محض که خفه کرده تمام نیازهایم را

نمی گویم نمی رفت
اما
اگر می دانست بی او به سر بردن چه دردناک است
اگر می دانست این همه بغض دارم و آسمان هم مدام می بارد
یا شاید اگر می دانست بدون او دست و دلم به زندگی هیچ
به مرگ هم نیست

کمی آرام تر می رفت
شاید کمی آرام تر در را می بست

مدارا برای این روزها بود
مدارا نکرد
در را به هم کوبید
دلم از هم پاشید

رفت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر