در و که باز کرد گفتم اوخ اوخ این در بدجور به جیر جیر افتاده. خوبی؟
چادرش افتاده بود روی شونه ای که کیفش بهش آویزون بود. یه دسته ی روسری اش رو گذاشت لای دندونش و با دست دیگه اش گره روسری اش رو سفت کرد... موهاش از کنار روسری گلدارش بیرون زده بود و من دیدم که چقدر پیر شده ....
_شکر خدا خانم جون خوبم... نفس که هست یه لقمه نونم می رسه شرمنده ی این زبون بسته ها نباشم باقی اش بمونه
_ بیا بشین گرم شی. ا...ز اون چه خبر؟
_ خوبه ... اونم پا به پای نفس تلاش می کنه واسه بریدن و من هنوز می دوم برای نمردن
_ خدا نکنه بمیری این حرفا چیه سر صبی؟
_ فک نکنم بمیرم خانم
_ چرا؟ چطور؟ مرگ و زندگی دست خداست
_ درسته خانم جون ولی من ازش پرسیدم اگه بمیرم اولین چیزی که می گی چیه؟
گفت : می گم امکان نداره اون تا منو تو قبر نکنه نمی میره
حکما یه چی می دونه خانم جون که اینومی گه.... ولی من بعد از مرگش کلی گریه نذر زندگی نکرده ام دارم که باید ادا کنم
فرصت خوبیه
چایی ته استکانشو هرتی کشید و همونطور که داشت بلند می شد گفت:
لعنت بر دل سیات شیطون ادم چه حرفا می زنه!
فک نکنی هم رو نمی خوایم ها!
_ نه عزیزم خیالت راحت اینا نمک زندگیه...... راستی دیروز غذات خیلی شور شده بود دقت کن موقع نمک ریختن.... نمک سم سفیده زن
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر