۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

صدای ریز انگشتانش بر درب
سلام
آامدم ببوسمت بروم

هیــــــــــــــــس
تازه خوابش برده
مگر آرام می شد این دل بی قرار؟
غریبی می کرد با من بی "تـــو"
انگار نه انگار آنکه ساخت با یک عمر سوختنش من بودم
برایش لالایی خواندم از حرف های تو
گفتم که قول دادی
غول بد را آدم کنی و بیایی
گفتم که او هم دل دارد
حتی غول بد

گفتم تو صبوری ، درد کشیدی ، می فهمی
می گفت: نمی فهمم
گفتم : دلم ، گلم می آید
نرفته که پشت ابرها بماند
هوا که خوب شد
درختان که شکوفه زدند
با باران خواهد امد
نگاهم کرد
زیر لب  می گفت
 کسی که در سرمای استخوان سوز از آغوش داغ من رفت
یعنی: رفــــــت که رفـــــت
نگاه مردم را ببین سیاهم می کنند
من چای لب سوزی بودم زیر برف

هوا که خوب شد
شکوفه و باران و آفتاب که باشد
 با من اش چه کار؟
من هیچ لبخند مردم را ببین !
گفتم : نه دلم ، نه گلم
گفت: هیـــــــــــــس
می خواهم بخوابم
هرکه آمد بیدارم نکن
گفتم : حتی او
گفت: حتی او


گفت: حتی تـــو
آرام برو
تازه خوابش برده

خدانگهدار
بوسه ی آرام درب و آهن

رفت؟

بخواب دلکم
رفت که رفت