طایفه ای است در وجودم
که عزا را پا می کوبند و کِل می کشند
مرده را بدرقه می کنند رقص کنان
تا حجله ی زمین
آواز می خوانند به شادی روحش
آب پاشی می کنند به گلاب خاطرات
و شعر خیرات می کنند برای صبر بازماندگان
طایفه ی عجیبی است
...قلب یکی روی چانه ی دیگری خالکوبی شده است
بغض که می کند این... آن دلش می شکند
حکایتی است رسم هاشان
سفره پهن می کنند از این سر تا آن سر رویاهاشان
دل کباب با سوپ دل شوره
تا مرز خفگی می خورند و سر می کشند
از حال که رفتند
لنگ لنگان
می روند
.
.
.
من می مانم و جای کفش هاشان که باید پاک شود
پاک می شود مگر؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر