۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

...644...



چشم به زانوانم دوخته بود 
 من ِ سربه زیرمن ِ
چشمی که تری ِ زنانگی ام را مدام به رقص می آورد

تار بود زمان
زمین خوردم

بغض زنانگی ام سرریز بود
باران شدم

تر شد زمین 
تار می زد زمان

تازه شدم
زمین و زمانم همبستر 
زندگی آبستن جوانه 

آری
آری

آن شب که با زمین خوابیدم 
سبز شدم
روییدم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر