آیین من نوازش دستان زمخت دخترک گل فروش و موهای چسبناک مرد کوچک فال فروش است.
دین من سکوت در برابر هجوم سایه های دیندار است و صبوری لب هایم آن زمان که به خاطر باورهایم به حماقت متهم می شوم.
حال که کسی درد دل هایم را هم نمی داند بر دلم دست نوازش می کشم و به سکوت می خوانمش که همانا این همه درد در برابر لبخند فرشته ای در خیابان که به دنبال کودکی های پیر شده اش می گردد هیچ است........ هیــــــــــچ
انسانیت را جشن بگیریم روزی بی هیچ کتاب و در هر مکانی ........... عید من محال است ؟
نگو که محــــــال است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر