۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

...617...


گاهی قرارهایمان را باید بگذاریم لب کوزه ، آبش را بنوشیم تا دست کم در قربانگاه زندگی از تشنگی نمرده باشیم..... مثلا سر بلند کنیم که روی پای خود هستیم تا بمیریم یا مثلا به هیچ کس نیازی نیست و اصلا ملالی هم نیست .... گلایه کدام است این ها همه رسم روزگار است و ما هم پایبند سنت های او هستیم.

من تقاص این روزها را خواهم گرفت
من روی تمام این شب هایم علامت گذاشتم تا یادم نروند
من بی شک به خودم شک می کنم به خدایم نه!

بگذار کفتارها پایشان را دراز کنند و منتظر لاشه ی افتاده ی من باشن...د
من ایستاده می میرم
من ایستاده می میرم
من ایستاده می میرم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر