تو راز آفرینش را برای من نوشتی
و من آفریده شدم
اما شاید ندانی آن خط نا نوشته از سرشتم را
بهانه که نباشد برای نوشتن
رسوب می کنند واژه ها در میان نفس هایم
تنگ می شود راه هر هوایی به وجودم
بی هوا سر به هوا می شوم
خودکار میان لب هایم می کارم
سیگار می کشم
تا بیاید از دلم بهانه ای تازه
سر فصلی هرچند تکراری
مگر می آید؟
انگار تو که نیستی
من بی بهانه ترین بهانه گیر روزگار می شوم
حجله می بندم برای واژه های جوانمرگ شده ام
حلوای سوخته ی تلخ خیرات می کنم به رهگذران
می پسندند
یاد تو می افتم
به غذاهای سوخته ام می خندیدی
به غذاهای سوخته ام می خندیدی
من غذا می سوزاندم
تو چنان دل می سوزانی
که خنده هیچ
اشک هم دریغ می شود
من اما خنده های تو را دوست داشتم
به دل سوختگی ام هم بخند
حرفی نیست
خلاصه می گفتمت
حرفی نیست
خلاصه می گفتمت
گرفتار نفس تنگی شده ام
نفس هایم به تو بند نیستند
دلت را خوش نکن
بی تاب واژه هایم شده اند
دلگیرم
نه از تو
از واژه ای که بی "تــــو" برای من ناز می کند