من "خود"ی را دارم
که زمین راز مگویش شده و زمان زیر سرش خوابیده
خود من هم چونان موهایم لَخت و آویزان است
از طناب نخ نمای مردمی پر کینه که نمی دانستند
من همان معجزه ی بیدارم
در تکاپوی همخوابگی خاک با دخترکی
زنده به حجله ی بی بختی قبر تن داده
بی جهیزیه و بی سور و بساط
من عروس خاکم
... و "خود"ی را دارم که "خدا" را دارد
بی جهت از پی من هلهله و دف نزنید
که به بستر بکر تن من
چراغانی ماه و کرم شب تاب بس است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر