۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

...594...




هزاری هم که بزرگتر باشی و بزرگتری کنی... در خلوتت
تاریکی... تنهایی... غربت
 ترسناک است__________ گاه بسیار ترسناک است

دلت شور می زند و چشمت نور می طلبد

دستت می لرزد و گوشت هی صدا می شنود

هزاری هم که بزرگ شده باشی و بزرگتر

گاه زندگی با ادم ها عجیب ترسناک است




دلت جنگل می خواهد

و سرپنجه ی شیری که شاید پیر است

اما حقیقت است

...593...

تمام احساسم میراث پدری است
آن روزها که حافظ خوانی می کردم برای مادرم
و میان کتاب های پدر فروغ را یافتم
زنانگی ام تابید

دوازده ساله بودم
که یاد گرفتم واژه حرمت دارد

دیوان حمیدی را می بوسیدم
آرام سلام می گفتم 
 و آرزو می کردم این بار
با باز کردن کتاب 
معشوقه اش را در آغوشش ببینم

هرگز به آیدای شاملو در ایینه حسادت نکردم
اما می بوییدم عشق زیبایشان را

در کوچه ی مشیری چنان ارام قدم می زدم
مبادا خلوتشان را بشکنم
خوب فهمیده بودم به چه حالی از ان کوچه می گذشت 

  سیب مصدق را دوست داشتم
 دست نزدم
خودش می دانست و باغبانی که عشق را رماند

اما واژه باران شدم
شور بودم
شعر شدم

آموختم
صبوری زیباست
زن زیباست
و عشق نوزاد هم آغوشی قلم بود با کاغذ 
در اغوش من

آسان نیست می دانی؟
برای نوشتن باید درد و بغض را با هم بلعید
اشک را از لیوان چشم سرکشید
و نفس را هی سابید به تن کاغذ
مبادا بنشیند زانوی غم بغل کند و
نفرین شود
آه بکشد
دل مات شود

انصاف نیست
انطور که به باد می دهند واژه ها را
فردا تمام رویاها به خلوت هم سرک می کشند

مرزها می شکنند
و باور قلم از دل بی گناه کاغذ
هی دور می شود
دور
دور

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

...592...






لنگ لنگان
سمت احساسم راه رفتم

دست عشق را گرفتم 
و از خیس نی نی چشمانم
کشان کشان 
بردمش تا خشکی قلبم
در عمیق ترین حفره ی دل
دفنش کردم
درست کنار خاطره ی تو

سیاه پوش شدند تمام درختان راه
و آسمان آرامشان می کرد
گریان گریان

...591...


اینجا نزدیک سحر است و زمان زوزه ی کفتارها می رسد

کفتارهای این اطراف "بعضی" شان فردای شنبه ها
کتاب به دندان می کشند
و با لاشخورهای آبرو
خون خواهری و برادری می مکند
و از لاشه ی تهمت و داوری لب می گیرند

من یک شنبه هایم را به جیر جیر فنرهای زنگوله وجدان نداشته شان بخشیدم

در این فضای مسموم
میان این همه ادعای مصلوب خالی از آدمیت و سرشار از توحش
بوی لاشه نفسم را بسته

تنفس می کنم خط به خط احساسم را

باشد که باشم

۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

...590...



تاوان دلم را چشمم داد
چشمم کور
تو آسوده باش

من لب لال می کنم
تو بال  باز کن
پرواز نزدیک است 

 بالا برو
بالاتر

خدا را چه دیدی
شاید من هم سقوط نکردم

تنها
سَقَط شدم

پرواز..... پرواز است

این تازیانه عشق نیست
اشتباه نکن

که من تاوان زندگی را می دهم

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

...589...




من عطر مهرت را در رگ های تنم می بویم
و صدای بلبلان سرزمین آغوشت که دور نیست
نگاهم را آبی کرده

مرهم می شود نی نی چشمانت
بر درد دیدگانم 

بگذار آسمان زین پس تا همیشه سخت ببارد
و بادهای وحشی
زوزه کشان سیاه دل ترین ابرها را 
به جدایی ستاره هامان بگمارند

به خیالشان من و تو
 روی زمینی که آنها قهرآلود قدم می زنند
امکان لنگیدمان هست

ساده اند
بسیار ساده اند
           خوب ِ خوب ِ خوب ِ من          

 زیر چتر مژگان تو
 بانوی امن ترین سقف دنیا منم

۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

...588...



بودن و نبودنت
 سکوت و حرف زدنت
سر بر بالین گذاشتن و برداشتنت
خواب دیدن و بیدار بودنت
دستم را گرفتن و رها کردنت
به من عاشقانه نگاه کردن و دیگری را دیدنت
من را بوسیدن و با او سفر رفتنت
او را نوازیدن و به من تکیه دادنت
لب دیگری را گرفتن و سیگار من را پک زدنت
به من شب به خیر گفتن و رویای دیگری را دیدنت
به دست من خسته نباشی گفتن و با دل او درد و دل کردنت

من را فرستادن و او را آوردنت
هرچه بود
با من زندگی کردنت
مردانه نبود

مردانه

نبـــــــــــود


مردانه 

بگو

بدرود

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

...586...


سرم درد می کند
قهواه ام سرد شد 
همسایه ام فریاد می کشد
دنیا بی برنامه شده است
خبرها همه از دهن افتاده اند
کلیدم را گم کرده ام
کفش هایم هنوز به پاهایم آویزانند
درست مثل من که به دنیا آویزانم
هیچ وقت سرما عرقت را درآورده؟
نخند
اشک مرا درآورد
امروز می لرزیدم
سردم بود
ناهار امروزم نسوخت
بس که خیره شدم به آتشش
دستم سوخت
دلم هم می سوزد
برای دستم که می لرزد
گفتمت؟ سرم درد می کند
سر تو را من درد آوردم؟
چرا؟
گلایه نکردم
گلایه نمی کنم
شکایتی نیست
درد و دل می کردم

راستی

گفتی
 می آیی 
 نیامدی


همین


...585...


قشنگ ترین مامان دنیا

______________________________

برای چشمان عسل شهدِ اشک بارش
دلم تنگ است
برای عطر روسری اش در باد
برای همه مهربانی دنیا گوشه ی لبش
دلم تنگ است

 ناز کردن موهایم به انگشتان کشیده و خسته اش
 نگاه کردن به من گویی که آینه اش هستم

برای کنارش حرف زدن و او به خواب رفتن
برای معجزه ی سجاده اش دلم تنگ است


دلم برای تمام بودنش تنگ است
دنیا دور از  مادرم عجیب بی رنگ است



...584...


یرای او
که نگاهش 
حرمت اشک را به یاد چشمان من آورد
صدایش
 نبض سینه ام را موسیقیِ جاریِ حیات کرد
و بودنش
 تمام نبودنم را نابود کرد

برای او
که دلم را می لرزاند
پایم را می لغزاند
چشمم را می بندد

اما
دستم را می گیرد
و با من
تمام خیسیِ راه را
شاعرانه قدم می زند

برای تو
که با تو
دوباره
من
شدم

شعر شدی
شاعر شدم

برای این همه شانه های تو را داشتن

قامت می بندم بلند بالای عشق را
زیر سایه بان مسجد دستانت
و ذکر می گویم
آرامش آنها را که بر سینه هاشان
عشق ریسمانی است
برای دست و پا بستن دلهاشان

برای تو.............

۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

...583...



 ردِ پوتین های دروغ را 
بر بن بست باورم می بینم

پاک نمی شوند 
نه به اشک چشمانم
نه به زلالی ایمانی که شاید نیست
اما
 به خدا
 تلاش می کنم برای باز باریدنش
پس خرده مگیر از شکستگی نگاهانم

یادت هست؟
 باورم را دانه دانه کردم 
در پیاله ی افکارم
شهد و شربت زدم دلم را
تا تو خوشرنگ شدی
به چشم باور من
با محبوبه شب یکرنگ شدی 

پلاک کردی نامم را به درب خانه ات
کلید به دستم دادی
محبوبه بودم
شب شدم
نازنین بودم
آهنگ شدم
به خیالم که در خیالت
شباهنگ شدم
برای باغچه دستانت
دلتنگ شدم

دلت آمد؟
به درب روسپی خانه کاغذ زدی
که کلیدت را در نمی دانم آن بن بست دروغ
گم کردی؟

گفتی دزد خانه ات را زد
تا مبادا زنی سایه ام را در حیاط دلت ببیند

از چه ترسیدی؟
که گَس سینه هاشان را به مردان کوچه ببخشند
روی بر تو ترش کنند؟


باورم داشت می رسید آن روزها
داشت شیرین می شد
یادم هست
یادت نیست؟

و امروز هنوز
پا به پای تقدیر
نفس نفس می زنم
که
دستم  را از تیزی دندان  نگهبان خانه ات برهانم

سنگ سکوت می زنم
بغض  انزوا می شکنم
که آآآآآی مردم  
من دزد خانه اش نبودم
نیستم
تنها و تنها
زن بودم
رگ تنهایی را زدم
عاطفه ام را زیستم

جرمم این است

در نبستم
دل بستم





۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

...582...


زمین با زندگی من راه نیامد اگر
من او را قدم به قدم به آسمانم می شناسانم
با تمام کهکشان ها
ستارگان 
ماه و خورشید
آشنایش خواهم کرد


تا پایش باز شود به سرزمین آرزوهایم
بنشیند کنار جوی روان فرداها
 شرمش را بسپارد به آب چشمانم

برایش قصه ی ماه پیشانی بگویم
امیدوار شود به دعای خیر مادرم

زندگی شود
همراهم شود
هم گامم شود


روزی
شاید

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

...581...




وقتی نیستی 
نیستم
تو کنار من نیستی
من خودم نیستم

...580...



سامورایی با شتاب به هوا پرید
ضربه اش فرود می آمد اگر غرورم به دو نیم می شد...

سامورایی شمشیر در هوا می چرخاند
و من سراسیمه غرورم را در سینه می فشردم... 

 فریاد کشید 
قلبم شکافت 
غرورم زمین ریخت

سامورایی می رفت تا جشن فراموشی بگیرد________ 
و سلاحش را برای نبردی دیگر تیز کند

و من دل شکافته
روی سپید چون 
عروس سرزمین گیلاس ها
تکیه بر شاخه ی درختی
به آواز مردی دگر گوش سپردم
از آن سوی رود
که برای رزم آماده می شد 
دل به سنگ می سابید
تیز بین می شد


شمشیر دو لبه است این حقیقت
 که
تو هم نباشی زن دیگری خواهد بود ... عشق دیگری خواهد امد.... 

تصویر اندام مردانه ی سامورایی دیگر در آب افتاد


راستی.... 

فردا واقعا روز دیگری است؟

...579...





دلم مدام از بزرگ شدن بچه ها ضعف می رود

من اما بزرگ نشدم

حتی روزی که زن شدم
شبی که مادر شدم
در من اتفاقی افتاد
اما هرچه بود
من بزرگ نشدم

هنوز دخترکی کوچکم
که کودکانه زندگی را گاز می زنم

بغض که می کنم چانه ی دل نازکم می لرزد
از دست غریبه ها شکلات می گیرم
و با لبخند به همه سلام می کنم

هنوز روی کاشی های خیابان لی لی می روم
و با نوای دل ای دل مردی عابر سر به رقص می نازم

من هنوز از انسانها نمی ترسم

مادرم همیشه می گوید
تو هیچ بزرگ نشدی... نمی شوی

و من نفهمیدم این یعنی

خوب ها یا بدها؟

...578...





سال هاست بودنم را در پس سکوتی سرد و پرآزار حد می زنم تا به شکنجه ی زبان تلخ انسانها گرفتار نشود

سال هاست قلم نوک زبانم خیس می خورد و خونابه ی ذهنم اسرار قاعدگی کاغذ را بی قاعده هویدا می کند

می دانی آزار درد دارد
اما ملال از من رفته و انتظار آغوش گرم ادمیان 
جایش را داده به دستانی که به دور زانوانم پیچ خورده اند
برای در آغوش کشیدن تمام خودم

پس بی جهت ضربه هایت را به شناسنامه ی عاشقی مزین مکن
زادروزی در کار نیست 
برگ آخر شناسنامه ام یک برگ نیست
برگ برگ با هر نیش زبان روزگار می میرم و به جبر زنده می شوم 

تا شبی این سیاه زخم چرکین سر باز کند و این عقده ترک خورده از زمین پاک شود
شاید آن شب ماه بر سنگ سیاه روی سینه ام بنویسد
دخترکی با سکوت به سکوت رفت

و لبخندش را جای گذاشت کنج پیشخوان عادت
تا تصویر یادگار زنانگی اش آرامتان را بر هم نزند

و رفت

آرام

...577...





دیشب خدا را خواب دیدم
خواب خواب بودیم هردو اما بیدار
دست به چشمانم کشید گفت 
بخواب اندکی دیگر صبح است
گفتم می شود؟
...باور کنم که صبح می شود؟
بوسه بر پیشانیم زد
روی دستش غلتید
آرام گفت:
بخواب

شانه اش می لرزید
صدای شکستن دلم را برداشت
خراب بود خراب 

گفتم آرام باش خدا
شکستنی برای شکستن است
فدای سرت
بخواب
من دختر چهل تکه های شب زری هستم
دوخته بر لب خورشید

با صبحم چه کار؟

...576...



دیگر هیچ کجا امن نیست
حتی جایی که هیچ کجا نیست
درست مثل این جا

باید رفت

...575...





عطر تنت چسبیده به بال شاپرکی
که نشسته درست روی صندلی تو
ته سیگارهایی که بوی زندگی می دهند
و رد کفش هایت 
که از هر طرف باشند
... برای من از آمدنت می گویند

باورت می شود؟
رفتنت زیباست
چون نوید آمدن فردایت را می دهد

می دانی؟
سکوتت دلنشین است
بس که انتظار شنیدنت زیباست

دلهره تلخ نیست
آن زمان که تو آرامم کنی

انتظار سخت نیست
وقتی دل تنگ توست

و نازنین زیباست
از روزی که عشق توست

...574...





بر من ببخشید اگر نمی توانم قبول کنم بر تشک هامان لم می دهیم و عکس های دخترکی زیبا را بر صفحه ی توهم هامان سنجاق می کنیم و با نوای همدردی و هم گامی اشک جسم بی جانی را به رخ جماعت می کشیم که هرگز درکش نکردیم و جز زیبایی تصاویرش هیچ گوشه ای از سیاهی زیر چشمان گود رفته اش را ندیدیم

بر من ببخشید که این روزها از شعار و ادعا عجیب خسته ام

کاش روزی که من نیستم کسی ادعای کنار من بودن را نکند که جز اندکی هرگز کسی حتی صدایم را هم نشنید

...573...





این روزها عحیب کفش هایم را دوست دارم...چیزی مثل خانه و خیابان معنا ندارد. شلوار جین به تن و کفش هایم مدام به پاست.... جایی باید رفت؟ کاری باید کرد؟
من برای چه مهیام؟ 
این همه حشره عجیب در گوشم وزوز می کنند و من حشره کشی ندارم....پسری همجنسش را می لیسد و من از صدای جیر جیر تخت بالا می آورم و حشره کشی ندارم... زنی مست می کند و عربده کشان مرا نیش می زند و من حشره کش ندارم.... مردی با لهجه ای نا آشنا... پشت گوشی در خیابانی ناشناس تر از خودش به ارگاسم می رسد و من باز حشره کش ندارم --___________باید حساب کنم چند حشره کش برای این همه حشره کافی است تا شاید دیگر صدای کثیف هیچ دو پایی گوشم را نیازارد.می خواهم سوسک ها را ببوسم و به پاکی مگس قسم یاد کنم در معبدی که خدایش کر نیست شاید معجزه ای شود و میان این همه موزیان روح آشام من زنی باشم که بی ادعا تنها دامنم را جمع کنم تا لکاته ای سالک به صورت مرا به خون پریود ننگینش نیالاید

روزهای پریودی مثلا زندگی من

...572...



بیا برای فردا آرزو نامه بنویسیم

خط اول بســـــم یاس
خط آخر ....
بماند به انتخاب پیچک احساس

... و بیندازیم در حوض خیس چشم هامان

تا خدایی نه دور .... نه نزدیک
اجابتگاه دل ها مان را بنا کند
درست در مسیر نگاهامان

سنجاقک دل رها شود از شیشه ی عشق فروشان 
و بنشیند بر سر عروس آرزوهامان

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

...571...




می نویسم
نه به خاطر تو
نه برای عشق
برای نفس

برای ماندن می نویسم
تا نپوسم نفس به نفس

تا آه نکشم
تا نشکند این وامانده دل بی صاحاب
بیشتر از این

تو نخوان
بگذار هیچ کس نخواند

من می نویسم
که ناچارم به زندگی

...570...


کنار این همه خاطرات زشت لبخند می زنم 
تا از زاویه ی نگاه زندگی
تصویر شادی از من دیده شود
و ژست خوشبختی دیگران خراب نشود
لبخند د د د 
سه 
دو
یک

مُرد
تمام


...569...



دور که می شوی
 تازه می فهمی چقدر دیر شدی
 برای زندگی 
شروع می کنی به دویدن که زودتر برسی
 می بینی که آخ........... 
انگار

 پیر شدی


...568...


اگر این همه واژه را قربانی تن من می کنید
شما را به عطر تن یاس
به نجابت شقایق 
به گونه ی سرخ لاله
به قلب تنهای نیلوفر
وسط برکه ای عاشق
به هر آنچه می پرستید و دوستش دارید سوگند می دهم

نکنید
واژه را قربانی تن من نکنید

که من در قربانگاه زندگی
با دستان چروکیده و کرخت سرنوشت
چنان حرام ذبح شدم
که سزاوار آب هم نبودم گویی

واژه را حرام تن من نکنید
نگاه کن
انکه زیر بال خسته ی کلاغ روزگار روبروی آنهمه خفاش 
لخت خوابیده
همان که از تن من بریده است
روح سرگردان من
یا
روح من سرگردان است
یا شاید

نمی دانم

هرچه هست
خسته است
بریده است

او را دریابید

...567...


حس بدی است دلبسته ی ماه شدن
همان ماه فتانی 
که همیشه ستاره ای کنج لبش را می بوسد
برای نرمی لبخندش

حس تلخی است به ستاره حسادت کردن
ستاره ای که هرزه گرد شب و ماه من شده

شب هایت عجیب سیاه می شوند
ستاره که ببینی می لرزد تنت
روی بر می گردانی نا خواسته از آسمان شب

...و اینجاست 
که ماهت را هم نخواهی دید

ای ماه
ای ماه
تو و هوس شب هایت
با آسمان من چه کردید
که نه چشم دیدن ستاره را دارم
و نه دل به روی تو خوش می کنم

تاریکم
می بینی؟
عجیب تاریکم
منی که
 به شب و ماه و ستاره 
با شعرهایم زندگی می دادم




...566...


به خودتان نگیرید
 من خود به خود 
بیخود شدم...

 بی خودی شدم



...565...


لنگ لنگان رفتم به سراغ ایینه
دست عشق را گرفتم و از خیس نی نی چشمانم
کشان کشان بردمش تا خشکی قلبم
در عمیق ترین حفره ی دل
دفنش کردم درست کنار خاطره تو

...گریه می کرد و می گفت
ببخش
 نه به خاطر خودش به خاطر تو
و من گریه کردم و گفتم 
نمی توانم
به خاطر خودش
 و به خاطر تو

به خاطر عشق
به خاطر خودش

که بی حرمت 

شد


...564...


بی گمان سنگ تمام بدگمانی ها
از کمان سرکش ابروان تو 
به قلب باور من پرتاب شد

ابروانی که سایه ی چشمان لخت بود
نه نگاه آرامی که تنها
خیس می شد
 از حجاب ابری
که زندگی دچارش کرده بود


...563...


صورتک ........... 
از بغض خسته شدم..... 
گونه ام را صورتی کنم لبخند می زنی ؟

صورتک؟


...562...




هنوز کوچکی بودم که کودکی نکرده بودم
لی لی بر بال خیال از حیاط زندگی به زندان حیات افتادم
عروسکم را باد برد و من هراسان و تنها
حیات را در خانه ای دیدم که در حیاطش ناروا می کاشتند

اشک ریختم به سینه ی خدا
عروسکی زیباتر از آسمان فرشتگان به آغوشم بارید
برای تداوم نفس رزهای سفید سینه ام
شیره شیره زندگی را از نارنج و انار معطر می کردم
اما شیرین نمی شدم
که حیاطش هنوز ناروا ثمر می داد

ابر شدم... بغض شدم... باریدم... خفه شدم
سیلی زندگی کوبید به گونه های صورتی رزهای سفید سینه ام
چشم احساس عروسکم تر شد
نه یک بار.... چند بار
زن بودم
مادرانه
خشم شدم... داد شدم..آتش گرفتم... دودی شدم... سوزاندم

تو امدی
دستت را دراز کردی که بیاااااااا
من آرام می نوازم گوش دلت را
حرف بودم... واژه شدم... شعر کشیدم.... باور دمیدم
هوا نبود... برزخ بود... شک بود... داد بود... ناروا بود باز
نه یک بار.... چند بار
اما تو بودی
و رزهای سفید من هرچند سخت ...نفس می کشیدند باز

این بار تو زدی
تو زدی
ریشه ی خیالم را شکستی و رز رز ناز باورم را پرپر کردی
تا رویای نمی دانم کدام چشم و چشمک را بنوازی
حالا من و عروسک و رزهای سفید سینه ام
ابر شدیم... بغض شدیم... باریدیم 
س ک و ت شدیم
س ک و ت
تا شیرینی امروزسیب های سرخ و باطراوت رویایت
ترش آوندهای زخمی ما نشود

راستی حال همه ی ما خوب است
جای هیچ نگرانی نیست
تو خواه باور کن... خواه نه



ملالی هم نیست
بی تابی نکن
من هنوز تاب می خورم زندگی را
تا نوک بلندترین برج آرزو
بالا... بالا... بالاتر

...561...


بوی هوس سوخته به مشام می رسد از مطبخ احساست
حرارتت را کم کن
بگذار مغز پخت شود عشق خامی
که عطر دل انگیزش 
دل هرچه گربه را به ضعف برد
و مرا به درد


...560...



با من از شب و هیاهو ننویس
تو بمان و آن همه ستاره ات
من میان شب بی ستاره ام
از آسمون صدکویر خسته آفتابی ترم


...559...



باید قلم را زد به بی رگ هرچه باداباد 
درد دل ها را نوشت

باید از تو کنار رود نوشت
تا آب ببرد خاطرات تلخ را پشت سرنوشت

تا بگویی هرچه بود قسمت بود
...خدا نوشت


...558...


کاغذ باور را هرچه بر شیشه ی چشمانم می کشم
تار تر می بینم
بوی عفونت و زخم کهنه می دهد
 اخبار این روزها


...557...







من هنوز خستگی راه در تنم مانده
تو مسافر تازه را به انتظار نشستی

یادت باشد رسم مهمان نوازی ساده است
کوتاه بگویم

هرآنچه با من کردی
با او نکن


...556...


خبرم هست که مهمان داری
خبرش هست که مهمان داری؟

یار دیرین تو از من رنجید
خبرش هست که تو 
باز به ابر دل او
نه دل من
نه دل ما

بار بسیار داری؟


...555...



دیوانه شدند واژه ها 
مدام سرک می کشند به نوک انگشتانم
دود می شود باور تو حرف به حرف
نمی خواهم... باور کن

اما
دیوانه شدند واژه ها
از تو دلگیرند

آهااای
من که نیستم در خلوتت چه می کنی
که باد زوزه کشان و اشک ریزان
مدام به واژه هایم از تو گلایه می کند

خبر داری
باد خبر داده واژه هایم را
که تو
مهمان عزیز داری

من نفس های توام... خود گفتی
عزیز تر از نفس
یعنی چه؟

یادم بده 
بعد در را باز کن


...554...


بازی یعنی همین
جدی بگیری اش می سوزی
شوخی بگیری اش می سوزی
قبول!!!!
اما بازی هم قاعده دارد 
ندارد؟


...553...



چیزی گم شده در وجودم
که سایه های خیالم چون مستان در به در
به در و دیوار می خورند 
داد می کشند
و نامی را صدا می کنند
که آشنایم نیست

جایی خواندمش می دانم
شاید روزی دیدمش نمی دانم

بوسیدمش؟؟؟
نمی دانم

هرچه هست روزی خوانا می خواندم و می نوشتمش
نم کشیده سواد چشمانم 

دست خط خیالم هم دیگر آشنایش نیست


...552...


خوبی زخم های کوچک این است
که تو سخت می شوی در برابر ضربه ی اخر
درد می گیرد دلت
اما دیگر عجیب نیست
که چرا زد؟
نمی پرسی
چه را برد؟
مات نگاه می کنی
یا شاید به حد جنون می خندی
از درد


...551...


تو که زدی و بردی دل ما را
زخمی و خونین برگرداندی
چنان که سینه ام پس زد حضور دوباره اش را در طپش هایش
حریم حرم دل نگه نداشتی
حرمت ضریح واژه را نمی شکستی
غریبه


...550...





این روزها مدام مراسم خاکسپاری دارم
خاطراتت را یک به یک دفن می کنم
برای آبرو هم که شده اشک به چشمانم نمی نشیند
که خدا دستش بر شانه ام بود وقتی دروغ می بافتی به تنم
می دانی؟
رسم تازه به پا کرده ام 
به جای عزای تو
کبوتر آزاد می کنم 
شعر به شعر
لبخند می نشیند بر لبم
تو دفن می شوی
من پر می کشم



...549...




ساده بگویم 
بی هیچ تعارف و حاشیه
که شمع حضور تو درست قبل از سوختن بال پروانه ی احساسم
روی طعم شیرین زنانگی ام
خاموش شد
نه به نفس گرم عشق
که به های و هوی فریب

پروانه ام سالم پرید
زنانگی ام گس شد
انهم مهم نیست... اینطور نیست؟
راستی! سیب دوست داشتی؟
می خواهیم عکس یادگار بگیریم لبخند بزن
نه به آسمان نگاه نکن
هنوز شب نشده
ستاره چشمک نزده
بگو سیب
کلیک


دست روزگار لرزید
تصویر یادگارت هم تار شد
باز هم مهم نیست

سی و هفت ساله که شدم 

لنز دقیق تری برای احساسم خواهم خرید


...548...



من تو را دوست داشتم
نه در هیاهو که با سکوت
نه بر صحنه ی نمایش دلبرکانه
که پشت پرده ی چشمان حسود
نه بر لب سرخ صورت
که بر تن سفید کاغذ
من تو را نه در فریاد
که شکیبانه دوست داشتم
دور می ایستادم که باری بر شانه ات نباشم
به اشاره ای
سبک تر از بادبادک
رها شدم در هوایت ... یادت هست؟
بند دلم به انگشت باور تو گره خورده بود
دستت بی خبر از من به گیسوی خار ، گرفتار بود
بند بند دلم پاره شد
بادبادک احساسم رها
و باد مرا برد هی دور و دور تر
و تو آواز بر لب و شعر در سینه
به دور شدن من بی هراس می خندیدی
و باد مرا برد
دور دور دور
آری اری
من تو را این چنین دوست داشتم

در اشک چشمانم تر و تازه ات می کردم
نه بر بند رخت چشم همسایگان حسود ،خشک و افتاده
من تو را در واژه هایم پروراندم
نطفه ی مهرت را مادرانه
پشت حرارت لب هایم گرم کردم
تا زاده شود در کام من
عشق..........

حالا 
هرچند دیر
هرچند دور
نگاه کن... مرا بخوان

شاید بنفشه های دل نازک مرا
که تا دیروز پشت پرده ی نمی دانم کدام اشاره
پنهان کرده بودی
به دیدر افتاب ببری
و تصویر خودت را 
در خطوط کج و معوج احساس بر باد رفته ام ببینی
ببینی که در ایینه ی واژگان من چه زیبا بودی
و نه به من که به خود نیز 
خطا کردی

گاهی... هر از گاهی
نگاه کن ... مرا بخوان

هر چند دور

هر چند دیر


...547...


دل شکسته گاه به سایه ی مورچه ای بر حاشیه دیوار دل می بندد
حال مرا بفهم
من دل شکسته ی تن خسته
به سایه ی تو مَرد
دل بسته بودم
که هیچ
سر بر شانه ات گذاشتم
آرام خوابیدم

مَردی که از عشق مُرده بود
بس که معشوقه داشت


...546...


یک دل سیر گفتی :دوستت دارم
آبی باورم از تو اما زلال نبود 
دلم سیراب نشد


...545...



راستی پشت شیشه های رنگین سرسرای دلت
به کدام مسافر بیشتر دل بستی
به کدام بیشتر خندیدی؟
کدام را هرگز ندیدی؟
دلت را هیچ بوییدی؟

دلم برای دلت می سوزد
تو به عیش رفتی
او به باد

...544...



دنیا زیر و رو شود اگر
تو سقف احساس منی
پناه گاه هرگاهی که
ستون هایش صبوری دستانم
آینه کاری هایش اشک چشمانم
...آفتاب گیرش آهِ ماسیده بر لبخندِ لبانم
مهتابی اش ستاره باران نگاهت بر نگاهانم است

ماه پیشونی قصه هایت نیستم
مادرت خواهم ماند

...543...



دیشب خواب مردی را دیدم
در گوشش گوشواره بود
مردی که هرچه بود
اهل این بازی ها نبود

... اهلی شده بود به گمانم

مردی از اهالی بازی ها

...542...




آنقدر که مرا قوی دیدی


آنقدر که استوارم خواندی چون کوه
از کوه بودن تنها سنگی مانده در وجودم
... تکه سنگی درگیر کمان روزگار
باور کن دیر می شود
بیا...........

مهار کن این هراس پرتاب را
چند شبی است چشمانم روی هم نرفته
سیگار آمدنت را پک شماری می کنم
و انتظارت را دود

وقتی آمدی
شیر یا خط می کنیم
این بار شاید بخت با من یار باشد
آن وقت تو چشم بگذار بر دیوار روبرو
تا من قایم شوم
یک جای دووووووور

بروم........

بروم........

بروم ................

نه

نه

من می ترسم از این همه رفتن
با این همه فاصله
تا بخواهم پیدایت کنم باز
هزار بار محو شده ام از روزگار

آن وقت
گندمک دردانه را چه کنم؟
گنجشک های ساعت دوازده را چه کسی سیر می کند؟
لازانیای تو را چه کسی به این خوبی آماده می کند؟

چقدر کار دارم!

این بار هم من چشم می گذارم
تا تو باز قایم شوی
و من روزها و شب ها دنبالت بگردم
آنقدر که خسته شوم

به خود بگویم: خسته می شود

برمی گردد

فقط طنین صدایت را روی سیم ها اندازه می کنم
تا شاید از درک فاصله اش
بیابم رد قدم هایت را تا خانه

آنوقت
تا من رویم را برگرداندم
تو زود بیا
دست بگذار جای چشمانم

تو همیشه برنده باش

که چه ناشیانه ... ماهرانه ترین کارها را انجام دادی و می دهی

فدای تو

بیا و این بار 
تا من برنگرداندم رویم را
تا خسته نشده ام هنوز

تا

دیر نشده

بیا

بیا و دست بگذار بر جای چشمانم بر دیوار

می ترسم از این همه تاخیر و درنگ

دیروز تجریش را در بهار دیدم

اما هنوز غبار روبی نکرده ام خانه را

این جا من سردم است

بیــــــــا

...541...



کنار تمام نداشتن ها 
داشتنت

ورای این همه نبودن 
بودنت
...
با غم دوری و ندیدن 
دیدنت

میان این جنگل سوخته 
بوییدنت

در این سکوت مرگبار امید 
شنیدنت

دل خوشم کرد به ساز دلنواز دلت
و غرورم شکفت در آغوش گناه دوست داشتنت

...540...


راهی که من پیش گرفتم ختم به ترکستان شد....... ترکستان جای بدی نیست هرچند که تکلیف تو با زندگی روشن نیست اما.... روز روشن و شب تاریک نیک می دانی که دوستی آنجا بسیار بی معنی است

...539...


مهم نیست کجای این زمین بی خانمان شده ام
اصلا مهم نیست کنار چه کسانی تنها بوده ام
اهمیتی هم ندارد دست در دست نفس هایم به کجا برسم
می دانم خسته ام
از دروغ
... دیگر آن ته مانده های جانم
همراهی ام نمی کنند تا چشم ببندم
بر سایه های این همه هیچکس

دوستم نداشته باشید

مرا بس است

...538...

دستانت را که بر شانه ام می فشاری،بی نیاز ترین شانه شکسته ای هستم که تو را بوسه باران اشک های خشکیده ام می کنم و خودسیراب ترین تشنه ی روزگار می شوم __________________ خــــــــــــــــــــــــــدا

...537...

باشد مرا زودتر ببوسد..... آن فرشته ای که لبان شترش روزی از همه مان لب خواهد گرفت و من در اغوشت کپه ی مرگم را بگسترانم

ای خـــــــــــــــــــــــــــــدا

...536...




شبیه دروغ شده ام
دروغی که هم تنهاست 
هم زیباست

به قسم های مادرم رفته ام
... ان هنگام که در آینه ی زندگی
زیر فشار بغض ، لبخند می زایم

و با لبانی سرخ 
عاشقانه
انطور که روزگار تحریک شود به خوشبختی ام
سلام می کنم به تو

تویی که خودت نیستی

...535...




گفته باشمت بغض خوش خیال
گذشت آن روزها که خیسی چشم ها حرمت داشت
بیا خاطر دل ما را نگه دار 
و آرام بگیر

 که این دل مغرورِ لب پر شده 
خلوتی می خواهد به سکوتِ سال ها شکستنش 
تا حرف حسابی شود
به حنجره ی فشرده ی دوره گردی
که گمان می کرد 
نجابت همان لبخندی است که بغض را پشت گونه های مرطوبش پنهان می کند

و صبوری اش حماقت فریادی بود که هرگز رهایش نکرد

آنقدر قلم و کاغذش کنار هم خوابیدند 
تا اندیشه اش باردار نطفه ای شد
که به جرم واژگونی در رَحِمِ بی رحم روزگار
مرده به دنیا آمد
و جنازه اش در زباله دان داوری ها رها

حالا که تمام رفتگران این شهر غریب زا
 برای مجازاتم دست به دامن جن و انس شده اند


تو حرمت دل ما را نگه دار و آرام بگیر
نه
خفه شو

بغض خوش خیال

...534...



آخرین بار هم گذشت
آخرینِ اخرین بار بود که گذشتم از گذشتن هایت از من
تمــــــــــــــام


 تمام گل هایی را که به من ندادی
تمام لبخندهایی را که به من نبخشیدی
تمام آغوشت را که برای من گرم نکردی
تمام تو را 
بخشیدم به
تمام او

هزاری" تو "بگو سلام
از " من "
تمــــــــام

...533...



دلی را شکستی و خود را به کوچه علی چپ زدی قبول
برگشتنت و روی خرده شکسته ها راه رفتنت چیست؟
نمی ترسی؟

دلی که شکست ...... هر تکه اش به عفونت هزار خاطره مسموم است

کوچه ی علی چپ مسیر خوبی است.............

برووووووووو

...522...




_______________________

سال هاست با زندگی مچ می اندازم........ نمی دانم چرا مدام این وسط مچ تو را برایم باز می کند....... میخواهد حواسم را پرت کند تا شکستم دهد....... دیوانه!!!! بی خبر است زندگی که بی حس شده ام دیگر............ روزی مچش را می خوابانم ....... حالا بگذار هی مچ تو را باز کند....... بی خیال

بی خیال هرچه بی خیـــــــــــــال

...521...




دوستت دارم 
نه به خاطر شانه هایت که به من بخشیدی
دوستت دارم
نه پس از آن که به صبر دیده بستی به بدخلقی هام
دوستت دارم
... نه به حرمت آن همه باور که به قلبم دادی
دوستت دارم
نه به خاطر زمانی که به شک هام دادی
دوستت دارم
چون تو را دوست می دارم
بی توقع
بی نصیب از فردا
بی هراس از همه ی آنها که
دوست ندارند تو را دوست بدارم حتی
من "تو" را دوست دارم

...520...


پدرم ...... 
نازنیت زیر باران تر شد... نازنین بود نازنین تر شد

تر شد
تر شد
ترشد
... باران سیل شد
نازنین رو برد
مثل تخته چوبی روی آب
رفت

...519...




دست من نیست اگر مغرورم

دست من نیست که بی تاب شوم 
به نسیمی که وزد بر دل تو
ودلت راببرد دورادووووور
... که مرا هیچ نبینی تو دگر
و بخندد دنیا به شکست تن مغرور دلم
که فلان... هان...

دیدی؟

به نسیمی زد و رفت
چون آن شاپرکی که گل قیمتی اش را گم کرد
و کنون باد گلخانه برایش آورد

من بمان و شیشه های در این گلخانه
من بمان و بوی عطر خوش آن خاطره که 
در حیاط عشقت صد گل رز سپید به امیدت کِشتم

و تو می ری 

و دگر به هوایم پَرِ امیدی نیست
قاصدک هست ولی خبری نیست که نیست


دست من نیست اگر می ترسم 

از آن روز
که شهریور تو آذران دل غربت زده ی من باشد