۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

...310...


می دانی ؟ 
او و تو را بخشیدم
او را به فرداهایش که من در میانشان نخواهم بود
و تو را به دیروزهایت که من در لا به لای شان نبودم

... فرقی ندارید
او شیفته در آرزوهای رویایی اش مرا کور شد
و تو غرق در خاطرات زیبایت ناشنوایم شدی

حالا خیال می کنیم مرا هم نسیم ببرد یا طوفان
سکوت سزای ابری است
که بغض هایش را می بلعد
و دل خوش می کند به اندک سایه اش
بر نهالی که خودش شیره ی تنش را آب داد

باشد روزی که او هم با باد برقصد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر