وجودم را قالب قالب یخ بسته این روزگار
دانه دانه در گرمای وجودت آب کن
این من یخی را
عجیب ماسیده حس بودنم
... در سرمای این همه برف
که من تنها شوق آدم برفی اش را می دیدم
و بس
شک کرده ام
به خودم
بودنم
سالها نبودنم
کز کز می کند احساسم
میان آن همه روز که روزگار جایم گذاشته بود
و نمی دیدم بس که چشم گذاشته بودم به پشت فریب
قایم شدند تمام آدم برفی ها
و من ماندم
و دستان کرختم در این همه سیاهی
ها کن وجودم را
آه ه ه ه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر