۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

...583...



 ردِ پوتین های دروغ را 
بر بن بست باورم می بینم

پاک نمی شوند 
نه به اشک چشمانم
نه به زلالی ایمانی که شاید نیست
اما
 به خدا
 تلاش می کنم برای باز باریدنش
پس خرده مگیر از شکستگی نگاهانم

یادت هست؟
 باورم را دانه دانه کردم 
در پیاله ی افکارم
شهد و شربت زدم دلم را
تا تو خوشرنگ شدی
به چشم باور من
با محبوبه شب یکرنگ شدی 

پلاک کردی نامم را به درب خانه ات
کلید به دستم دادی
محبوبه بودم
شب شدم
نازنین بودم
آهنگ شدم
به خیالم که در خیالت
شباهنگ شدم
برای باغچه دستانت
دلتنگ شدم

دلت آمد؟
به درب روسپی خانه کاغذ زدی
که کلیدت را در نمی دانم آن بن بست دروغ
گم کردی؟

گفتی دزد خانه ات را زد
تا مبادا زنی سایه ام را در حیاط دلت ببیند

از چه ترسیدی؟
که گَس سینه هاشان را به مردان کوچه ببخشند
روی بر تو ترش کنند؟


باورم داشت می رسید آن روزها
داشت شیرین می شد
یادم هست
یادت نیست؟

و امروز هنوز
پا به پای تقدیر
نفس نفس می زنم
که
دستم  را از تیزی دندان  نگهبان خانه ات برهانم

سنگ سکوت می زنم
بغض  انزوا می شکنم
که آآآآآی مردم  
من دزد خانه اش نبودم
نیستم
تنها و تنها
زن بودم
رگ تنهایی را زدم
عاطفه ام را زیستم

جرمم این است

در نبستم
دل بستم





۲ نظر:

  1. نازنین جانم... به گمانم این را هم فراموش کرده است که تو دل سپردی! سر نسپردی!!! این را هم بگذار کنار باقی جرم هایت...

    پاسخ دادنحذف
  2. بماند به حساب بی خیالی....... عزیزترین شقایق

    پاسخ دادنحذف