۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

...584...


یرای او
که نگاهش 
حرمت اشک را به یاد چشمان من آورد
صدایش
 نبض سینه ام را موسیقیِ جاریِ حیات کرد
و بودنش
 تمام نبودنم را نابود کرد

برای او
که دلم را می لرزاند
پایم را می لغزاند
چشمم را می بندد

اما
دستم را می گیرد
و با من
تمام خیسیِ راه را
شاعرانه قدم می زند

برای تو
که با تو
دوباره
من
شدم

شعر شدی
شاعر شدم

برای این همه شانه های تو را داشتن

قامت می بندم بلند بالای عشق را
زیر سایه بان مسجد دستانت
و ذکر می گویم
آرامش آنها را که بر سینه هاشان
عشق ریسمانی است
برای دست و پا بستن دلهاشان

برای تو.............

۱ نظر:

  1. هنوز هم چیزهایی هست که مرا غمگین تر از قبل می کند...

    پاسخ دادنحذف